روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
هم از قفس دلتنگ هم از پرواز ترسیده درد می کشم بالم را سنگ های ترا ... به من بگو : زیستن یا مرگ ؟ خوشبختی کدام طرف میله هاست ؟ ٣بهمن ماه 89
*پی نوشت :نوجوان که بودم وقتی که خیلی دلم می گرفت ...سراغ هشت کتاب سهراب می رفتم! ش نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست ، نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند . و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد . چیزی کم دارم ! حس غریب گم شده ای نزدیک؛ مثل اشک به گونه هایم و دور ؛ مثل فاصله ... من ...تو ...آرزوها ! چیزی کم دارم شبیه هوس کردن اقاقی در زمستانی سرد ! لمس یک رویای محال پس از آه حسرت آلود بیداری ! و چشم های تو نشانی از گم شده ام دارد اندوهی که می شناسم اش ! دستی به شانه ام می گذاری شاید این مرده به تلقین : « دوستت دارم» جان بگیرد ! اما من سردم است، هوای اردیبهشتی خنده ای نگاه باران زده ای سلام ساده ای دل بیقراری چیزی را کم دارم که در روزمرگی ها گم شد ... 29دی ماه 89
* از خستگی کیفم را پایین تخت می اندازم و خودم را روی تخت ! زل می زنم به عکس قیصر که روی دیوار رو به رو مثل همیشه آرام و مهربان لبخند می زند و به حلقه اشکی که همیشه در چشم هایش می درخشد ؛ زیر لب زمزمه می کنم : این روزها که می گذرد /شادم /این روزها که می گذرد /شادم /که می گذرد این روزها /شادم /که می گذرد ... چه تلقین زیبایی استاد ! اما دل مردگی ما به این "تلقین " هم شاد نمی شود ! این روزها به اندازه ی تنهایی مسافر "سهراب" احساس تنهایی می کنم .و به اندازه ی "فروغ" به این فصل سرد ایمان آورده ام ! همه انگار چیزی کم دارند ...یکی عشق ! یکی دوستی ! یکی صداقت ! یکی تکیه گاهی ! یکی هوای پاکی که بتواند نفس بکشد ! یکی ستاره ای که مال خودش باشد ! یکی دلش می خواهد خودش ستاره باشد ! همه چیزی کم دارند ...همه انگار در یک تنهایی ،در یک غربت گرفتارند ! هر چه بیشتر می توانی چشم های آدم ها را بخوانی بیشتر از رنج هایشان سر در می آوری و هر چه مهربان تر باشی بیشتر درد می کشی! این روزها بیشتر از زمانی که به خنده های آدم ها نگاه می کردم و برای فهمیدنشان به حرف هایشان گوش می دادم یا رفتارشان را مرور می کردم ،به چشم هایشان نگاه می کنم ...چشم هایی که غم دارند ...چشم هایی که عاشق اند ...چشم هایی که بیزارند ...چشم هایی که معصومند و چشم هایی که دنبال طعمه ند ...و گاهی از هیاهویی که در سکوتشان جاری است دیوانه می شوم ! چشم هایم را می بندم ...تا به چشم های تو فکر کنم .راستی چشم های تو بغض دارند یا چشم های من ؟ نمی دانم ...خسته ام...چقدر خوب که دیوار های اتاق که پنجره ها ...کتاب ها ...چشم ندارند ...
پرنده ای شده ام
عر مسافر را می خواندم و دلم برای سهراب بیشتر می گرفت ...حزن غریبش ،بغضش ... خفه ام می کرد .و حالا نمی دانم چرا بعد سال ها ...این روزها دلتنگی عجیبی دارم که با خواندن «مسافر» سهراب آرام می شوم .سهراب چقدر دلت گرفته بود وقتی که گفتی :
| Design By : Night Melody |
